بچه های زاوه
دوسال ایران نبودم یابهتربگم پنج سال نبودم چرا که سه سال قبل ازرفتنم هرروز حواله ام میداند یک جایی گویا خوش نداشتند خاک پاک ایران راترک کنم. یک سال میرفتم سفارت کویت ومدارکم راترجمه می کردم ومیفرستادم واپس می دادندوقبولم نمیکر دند.یکسال می رفتم سفلرت کره جنوبی می دیدم راهی بس دور است نمی توانم دل بکنم دوسال پی درپی ازمیهنم.سال بعدتانزانیا وقزاقستان و.............خسته شده بودم به من پیشنهادرفتن به پاکستان بندرکراچی رادادند چشم بسته قبول کردم ورفتم الحمدلله بدنبود کشوری زیبا وبافرهنگی متفاوت و.......من آدم عاطفی بودم وهستم ولی درغربت احساسی ترشدم برخودم واجب می دونم به پدر ومادرم هرهفته سربزنم والا چیزی راگم دارم.اونجا هرهفته دوسه بارتماس داشتم وتاپیش شماره 0098که مربوط به ایران بودزنگ خورد چشمم روشن شد....الو.....سلام.....بفرمایید؟ سلام آقا ..منم محمدرضا ....سلام محمدرضای عزیز بیشترمعرفی کن خودتو.....آقامن شماره شماراازمادرتان گرفتم دانش آموزشماهستم کلاس اول چند سال پیش زاوه.یادتان هست من بودم .امیرحسن .طوفان .علی .و........اشک توچشام حلقه زده بود سکوت محض بدنم رافراگرفت.هیچ نگفتم .فقط وفقط سکوت .........آقاصدامومی شنوید؟ بله عزیزم محمدرضای گلم .....خودمونگاه داشتم گریه نکردم ولی بهم ریختم ازخوشحالی .خوشحال ازاینکه سه سال معلم بودنم درزاوه تاثیری روی دانش آموزانم گذاشته که منوفراموش نکنند وبه بزرگترازخودشان احترام بزارن.مگه کارمن معلم غیراینه یافقط الف وب وت راآموختن پس اطمینان دارم که به دیگران هم احترام میزارن وروزعاشورای امسال هیات زاوه سینه میزدم محمدرضا وده پانزده دانش آموزدیگرآمدندوبه سرورویم بالا میرفتند.افتخارکردم به خودم به روستاهای دیگه هم که میرم همینه.....خداراشکر.اما هدفم اینه ازگفتن ونوشتن این پیام .شبی درزمستان همراه خانواده ازخانه پدرم به تربت برمی گشتیم خانمم حدودپانزده سال است که درزاوه معلمه تقریبا همه رامی شناسد ازمن بیشتروایشان بیشتردین خودرابه خاک وطنم اهدا کرده.درآن شب نسبتا سردکنارخیابان ساعت یازده شب جمعی ازجوانان برومندگردهم آمده بودن وچمپاتمه زده بودند وسربرزانوهای خویش نهاده وتفکرمی کردند.خانمم پرسیداین وقت شب چه میکنند؟ به طعنه گفتم دعامی خوانند/...دعا؟ چرامسجد نمی روند؟ مسجدجای جوانان نیست بایدپیرباشی که بروی/حالا زمانه عوض شده عصرتکنولوژی است.مسجدمال دوره سنتی بود.........بالاخره آخرش گفتم این جوانان بایدچرخ مملکت رابچرخانند حیف که زاریک حبه درد خانمانسوزند.حیف که گرفتار بلای خانماسوز شده اند/به خودنهیب زدم مقصرآنهانیستند.مقصرتویی که نتوانستی مثل محمدرضا وامیرحسن و.........تربیت کنی.آیا زمین ورزشی هست درزاوه که بروند وفوتبال بازی کنند.؟آیا مشوقی بود که نرفتند؟آیاتوپی خریدی برایشان که گفتندنه؟ آیا کتابخانه ای درزاوه احیا کردی که سرگرمشان کنی؟ وهزاران آیا وعلت دیگر.....دلمان خوش است که گروه تشکیل داده ایم تا همدیگررادورهم جمع کنیم ولی آیااندیشیده ایم که مدرسه پیر سنجدبه روی سرفرزندانمان داردفرومیریزد؟ جناب طهماسبی دیگرمدرسه ای نیست که رمان بنویسی فقط بایدنقاشی آن رابروی صفحه سفیددلت بکشی///دوستان کجای کارید همه ی ما مسولیم اگربتوانیم کاری بکنیم وکاری نکنیم؟ بیاییدکتابخانه ای راراه اندازیم زمینی ورزشی تدارک ببینیم و.................
پیشنهدات من:صدنفریم توگروه زاوه پس صدنفردیگرراهم ادد کنیم نه به منظورسرگرمی وتفنن بلکه هرنفراگرده میلیون تومان بگذاریم پول خوبی می شودشرکت تعاونی فرش بافی یا......راه اندازیم وجوانان تحصیلکرده وطن رابکارگیریم وخودنیزخریدارمحصولاتشان باشیم وشرکتهای دیگری که ......................................................................
متشکرم:آفتاب سوار95
برچسب:
نویسنده: میلاد پورعلی