جمعه بازارشهر
جمعه ها که تعطیلیم دلم میگیرد، عادت کرده ام به کار،به فعالیت. ولی تا کی،باید استراحتی هم به خودم بدهم، گاهی اوقات باخانواده میریم بیرون دوری می زنیم .گاهی اوقات هم آنها خسته اند ومایلند درخانه بمانند، این پا این پا میکنم راه گریزی پیدا کنم بزنم بیرون. میروم بی هدف ، اما هدف دربین راه شهرک /تربت خودش به سراغم می آید.فرمان ماشینم را می چرخاند به سمت خیابان خرمشهر وازآنجا به ترمینال مسافربری، اما نه به قصد مسافرت با اتوبوس های سیصد ودو یا ولوو. به قصد رفتن به جمعه بازار، همان دم درب دوتا قلدر جلویم را می گیرند ودسته قبضی بدون مهر وآرم نشانم میدهند، هزارآقا هزار، فرصت نمی دهند بپرسم برای چی؟ نباید هم بپرسم هرجا جلویت راگرفتند وپول خواستن بده وخودرابرهان. چه جای سوال است؟ " چودانی وپرسی سوالت خطاست" انشاالله که صرف وخرج همین مکان گردد وبه آبادی وتوسعه شهرکمک کند.داخل فضای ترمینال میشم وجای پایی برای مرکب خویش می گردم بالاخره جایی خالی میشود وبا سرعت تمام می پیچم وپارک می کنم ،باید زود پیچید در بیشتر شهرها زود می پیچند، ترمز می زنند، می ایستند بعد راهنما می زنند و.........من هم یاد گرفته ام،بپیچم ،بوق بزنم،ترمزبزنم ،راهنما نزنم و.... "خواهی نشوی رسوا همرهنگ جماعت باش".خرامان خرامان به را می افتم وگردن درازمیکنم یک واررسی کامل انجام میدهم وتصمیم میگیریم ازیک کنار شروع به کاویدن نمایم مبادا نقطه ای ازنظرگاهم نادیده انگاشته شود ، تصمیم میگیرم ازکناره راه ورودی که قفس های پرندگان را کناری نهاده اند وفریاد میزنند "مرغ،خروس، بلدرچین،خرگوش و......."گذرکنم .در این میان باخودم می اندیشم گرچه برای تو ای مرغ خوش الحان قفس جایی تنگ است اما برای صاحبت گنج است، تو پرواز رابرخود حرام کرده ای تا روزی خانه مردی را فراهم کنی که شب هنگام منتظر دستانی پر هستند، مانیز باید گاهی خودرا زندانی کنیم تادیگران راحت باشند.ازکشاله ماکیان داران باشنیدن قدقد ماکیانها وجیک جیک جوجه های رنگینشان می گذرم وبه راسته اوراق فروشان میرسم ،بازارشام است ،البته اگرشامی باقی بگذراند. همه چیز هست ،همه چیزی که گویا زمانی در خانه ای یا وسیله ای خودنمایی می کرده است، آچاری شکسته ،دیگی سوراخ ،قابلمه ای بی سر،ساعتی بی عقربه وباطری،نوار ویدیوی قدیمی،کاست های ... و.......دیدنش دنیای جالبی است ،نگاه می کنم ومی گذرم یک نوستالوژی واقعی. درآن طرف تر زیرسایه بانها زنانی ومردانی را می بینم که چشم به قدوم فروشنده ای دارند تا سوالی ازقیمت جنسش بپرسند ، اول یک قیمتی را می گوید،بعد هردوچانه میزندد ،قسم به زمین وآسمان می خوردکه قیمت خریدش است اما پایین ترازاین قیمت می دهد حال نمیدانم پس جرم قسم راکی باید بپردازد ،حتما در خرید وفروش قسم ها ازته دل نیست همچون که گاهی در بنگاههای دلالی اتفاق می افتد، زنی را می بینم که شلنگ قلیان را دردهان گرفته وبا قدرت باور ناکردنی آنچنان پک می زند که گویا کشتی های چایش در اقیانوس هند غرق شده است.بانگاهی به اجناس این گروه هم گذر میکنم ولی غرفه های اجناس ومایملک بسیار است ووقت من کم ،درحین گذر چشمم به سبزی فروشانی می افتد که داد میزنند سبزی خواف ،سبزی خواف. پیش میروم وکیلویی سبزی میخرم ،چرا که تولید ملی است ،واز خواف رانده وآمده پس باید عزیزش بداریم، آن طرف تر خرمای تازه در کارتن های قدیمی بسته بندی شده ،شیک نیست اما خوشمزه وتازه به نظر می آمد ، می پرسم خرمای کجاست ،با لهجه شیرین کرمانی می گوید ازجیرفت آورده ام،با خود می گویم هزار کیلومتر راه آمده باید حمایتش کنم وبخرم ،بسته ای میخرم.چرا که حمایت ازکشاورزان است وبرهرایرانی واجب(البته فتوای آبکی من است).اما دراین وادی اجناس پرزرق وبرق چینی همه جا بود حتی نگاهشان نکردم مبادا دلم بلرزد واز چین درتولید حمایت کنم واز ایرانی یادم رود،من سعی دارم جنس بد ایرانی رابخرم اما جنس پرزرق وبرق دیگران را نه.تا به خود آمدم جلو درب خروجی خود رایافتم بر مرکبم نشستم وبه خانه رسیدم، روز خوبی بود از اینکه مردم در تکاپو بودند وجنب وجوش احساس خوشایندی مرا دست داد، حس کردم مردم شادند، زنده اند، ونفس می کشند. انشاالله که همیشه چنین باشند.
آفتاب24/5/95/
برچسب: جمعه بازار,جمعه بازار تهران,جمعه بازار کتاب اصفهان,جمعه بازار خودرو تهران,جمعه بازار مشهد,جمعه بازار همشهری,جمعه بازار تهران کجاست,جمعه بازار خودرو اصفهان,جمعه بازار استانبول,جمعه بازار استانبول کجاست,
نویسنده: میلاد پورعلی